X
تبلیغات
عرفان ناب - شعر عرفانی
لا إله‌ إلاّ الله‌
شنبه بیست و ششم اسفند 1391 | مرتضی کاشانی نژاد
 

سكينۀ دل‌ و جان‌ لا إله‌ إلاّ الله‌    نتيجۀ دو جهان‌ لا إله‌ إلاّ الله‌

زبان‌ حال‌ و مقام‌ همه‌ جهان‌ گويد     به‌ آشكار و نهان‌ لا إله‌ إلاّ الله‌

به‌ گوش‌ جان‌ رسدم‌ اين‌ سخن‌ به‌ هر  لحظه     زجزئ جزئ جهان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

ز شوق‌ دوست‌ به‌ بانگ‌ بلند ميگويد    همه‌ زمين‌ و زمان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

تو گوش‌ باش‌ كه‌ تا بشنوي‌     ز هر ذرّه‌ چو آفتابْ عِيان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

همين‌ نه‌ مؤمن‌ توحيد ميكند     بشنو ز سـومـنات‌ مـغـان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

نوشته‌اند به‌ گرد عذار مغبچگان‌     به‌ خطّ سبز عيان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

جمال‌ و زيب‌ بتان‌ ، غمزه‌هاي‌ معشوقان ‌     به‌ رمز كرد بيان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

به‌ گلستان‌ گذري‌ كن‌ به‌ برگ‌ گل‌ بنگر     ز رنگ‌ و بوي‌ بخوان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

به‌ باغ‌ بنگر و آثار را تماشا كن‌    شـنو ز سروِ روان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

گذر به‌ كوه‌ بكن‌ يا برو به‌ دريا بار     شنو ز گوهر و كان‌ لا إله‌ إلاّ اللـه‌

 


برچسب‌ها: شعر عرفانی

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

                                           بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

 

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم

                                         به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

 

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم

                                          نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

 

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم

                                            ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

 

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم

                                           جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

 

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان

                                              مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

 

هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن

                                           و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

 

http://cheshmanebaran.blogfa.com/


برچسب‌ها: شعر عرفانی
لینک ثابت

لاابالی چه کند دفتر دانایی را

طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند

نتواند که کند عشق و شکیبایی را

دیده را فایده آنست که دلبر بیند

ور نبیند چه بود فایده بینایی را

عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست

یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را

همه دانند که من سبزه خط دارم دوست

نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را

من همان روز دل و صبر به یغما دادم

که مقید شدم آن دلبر یغمایی را

سرو بگذار که قدی و قیامی دارد

گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را

گر برانی نرود ور برود بازآید

ناگزیرست مگس دکه حلوایی را

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس

حد همینست سخندانی و زیبایی را

سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت

یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

 سعدی

برچسب‌ها: شعر عرفانی

پنجشنبه بیستم مهر 1391 | مرتضی کاشانی نژاد
رسد ادمی به جائی که به جز خدا نبیند  

بنگر که تا چه حد است مقام ادمیت

 


برچسب‌ها: شعر عرفانی
لینک ثابت
آب زنید راه را
سه شنبه هفتم شهریور 1391 | مرتضی کاشانی نژاد

 

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد          

مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان

عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد

غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد

تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود

ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند

سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد

مولانا

برچسب‌ها: شعر عرفانی
من غلام قمرم
یکشنبه پنجم شهریور 1391 | مرتضی کاشانی نژاد
 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو                        
 پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

http://avaze-shabahang.persianblog.ir/1387/4/


برچسب‌ها: شعر عرفانی
لینک ثابت
خونبها
دوشنبه سی ام مرداد 1391 | مرتضی کاشانی نژاد

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست


همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی


برچسب‌ها: شعر عرفانی
مردان خدا
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391 | مرتضی کاشانی نژاد

 مردان خدا پرده پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
   
هر دست كه دادند از آن دست گرفتند
هر نكته كه گفتند همان نكته شنیدند
   
یك طایفه را بهر مكافات سرشتند
یك سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یك فرقه به عشرت در كاشانه گشادند
یك زمره به حسرت سرانگشت گزیدند
   
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
   
یك جمع نكوشیده رسیدند به مقصد
یك قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد كه در رهگذر آدم خاكی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا كه یكی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی
كز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی كه خریدند
   
كوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
كاین جامه به اندازه هر كس نبریدند

مرغان نظر باز سبك سیر «فروغی»
از دامگه خاك بر افلاك پریدند



برچسب‌ها: شعر عرفانی
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود، از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یا نه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه


برچسب‌ها: شعر عرفانی
کیش مهر
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 | مرتضی کاشانی نژاد
همی گویم و گفته ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها


پرستش به مستی است در کیش مهر
برونند زین جرگه هشیارها

به شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل افگارها

بجز اشک چشم و بجز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها

کشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوارها

چه فرهادها مرده در کوه ها
چه حلاج ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر یار
مگر توده هایی و پندارها

ولی رادمردان و وارستگان
نیازند هرگز به مردارها

مهین مهرورزان که آزاده اند
بریزند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رفته اند
چه گلهای رنگین به جوبارها

بهاران که شاباش ریزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها

کشد رخت سبزه به هامون ودشت
زند بارگه گل به گلزارها

نگارش دهد گلبن جویبار
در آیینه آب رخسارها

رود شاخ گل در بر نیلوفر
هزار آورد نغز گفتارها

به آوای نای و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن تارها

به یاد خم ابروی گلرخان
بکش جام در بزم میخوارها

گره را ز راز جهان باز کن
که آسان کند باده دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان
که بستند چشم خشایارها

به اندوه آینده خود را مباز
که آینده خوابیست چون پارها

فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خارها

بیا پی بکش جام و سرگرم باش
بهل گر بگیرند بیکارها



برچسب‌ها: شعر عرفانی
نمره درس حساب
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 | مرتضی کاشانی نژاد

خوش به حال تو که شاگرد اولی در دبستان بزرگ زندگی

درسهایت را به موقع خوانده ای درس دینی و حساب و بندگی

دفتر صد برگ تو را دیده ام زیبا و بی خط خوردگی

مثل من هرگز پشیمان نیستی دوری از افسردگی

روز سخت امتحانها می رسد درسهای من عقب افتاده اند

از همین الان معلمهای من نمره تجدیدیم را داده اند

نه نباید پاک نا امید شد درسهای من زیادی سخت نیست

درس دینی را اگر کامل کنم نمره درس حسابم هست بیست

پیش از اینها

پیش از اینها فکر می کردم خدا                 خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها                         خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور                    بر سر تختی نشسته با غرور


ماه، برق کوچکی از تاج او                         هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان                          نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش               سیل و طوفان، نعره توفنده اش


برچسب‌ها: شعر عرفانی
عجب صبری خدا دارد !
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 | مرتضی کاشانی نژاد
چه سود ؟ عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را می دیدم از این مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

به روی یکدگر ویرانه میکردم


عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پیمانه میکردم


برچسب‌ها: شعر عرفانی
مست توام
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 | مرتضی کاشانی نژاد

مست توام از جرعه و جام آزادم / مرغ توام از دانه و دام آزادم

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی / ور نه من از این هر دو مقام آزادم

صهبای سحر جام مرا می خواند / صحرای خطر گام مرا می خواند

وقت خوش رفتن است هان گوش کنید / از عرش کسی نام مرا می خواند


برچسب‌ها: شعر عرفانی

در راه ِ رسیدن  به  تو،  گیرم که بمیرم

اصلاً  به  تو افتاده  مسیرم،  که  بمیرم

 یا چشم بپوش از من و از  خویش برانم

یا  تنگ  در  آغوش  بگیرم،  که  بمیرم

 این جامِ ترک خورده چه جای نگرانی ست

من  ساخته  از خاک ِ کویرم ،   که بمیرم

 خاموش  مکن  آتش ِ افروخته ام   را

بگذار بمیرم  که  بمیرم  که  بمیرم!!!


برچسب‌ها: شعر عرفانی
 
 
 
قلمت را بردار

بنويس از همه خوبيها

زندگي،عشق،اميد

و هر آن چيز که بر روي زمين زيبا هست

گل مريم،گل رز

بنويس از دل يک عاشق بي تاب وصال

از تمنا بنويس ...

از دل کوچک يک غنچه که وقت است دگر باز شود

از غروبي بنويس 

که چو ياقوت و شقايق سرخ است

بنويس از لبخند

از نگاهي بنويس

که پر از عشق

به هر جاي جهان مي نگرد

قلمت را بردار

روي کاغذ بنويس ...

زندگي با همه تلخي ها

  بازهم شيرين است...
  

 

 

 


برچسب‌ها: شعر عرفانی
ساقیا! بده جامی
چهارشنبه هفتم تیر 1391 | مرتضی کاشانی نژاد
 

 

 

 

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم

گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن!

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

شیخ بهایی

http://www.nightfa.com


برچسب‌ها: شعر عرفانی
لینک ثابت

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

نیستم آدم اگر باز نگردم آنجا

زین جهت هست اگر باز کمی دلشادم . . .


برچسب‌ها: شعر عرفانی
 

چرا عاقـلان را نـصيـحت کنـيم بياييد از عـشق صحبـت کنيم

تمام عبادات ما عادت­است به بي­عادتي کاش عادت­کنيم 

چه اشکال دارد پس از هر نماز دو رکعت گلي را عبادت کنيم

بـه هنـگـام نـيـت بـراي نـمـاز بـه آلاله ها قـصـد غربـت کنيم 

چه اشکال­دارد که در هرقنوت دمي بشنو از ني حکايت­کنيم

چه اشکـال دارد در آيينـه هـا جــمــال خـدا را زيـــارت کنيم

مـگر موج دريا ز دريا جداست چـرا بـر يکي حکم کثرت کنيم 

پراکندگي حاصل کثرت است بــيـاييد تـمـرين وحــــدت کنيم 

وجود تو چون عين ماهيت است چرا باز بـحــث اصـالت کنيم

اگرعشق خود علت­اصلي است چرا بحث معلول و علت کنيم

بيا جيب احسـاس و انديشه را پر از نقل مهـر و محبت کنيم

پـر ازگـلـشـن راز از عــقـل سرخ پر از کيـمياي سعـادت کنيم 

بيايـيـد تـا عـيـن الـقـضـات مــيــان دل و ديـــن قـضاوت کنيم 

اگـر سنت اوست نـوآوري نـگاهي هـم از نـو به سنـت کنيم 

مگو کهنه شد رسم عهد الست بياييـد تـجديـد بيعـت کنيم

بـرادر چـه شـد رسم اخـوانـيــه بيـا يــاد عـهـد اخوت کـنـيـم

بگو قافيه سست يا نادرست همين بس که ما ساده صحبت کنيم

خــدايـــا دلــي آفــتــابـي بــده که از بـاغ گـلـهـا حـمـايـت کنيم 

رعايت کن آن عاشقي را که گفت "بيا عاشقي را رعايت کنيم"

قیصر امین پور

http://iranpolitics.blogfa.com/


برچسب‌ها: شعر عرفانی
لینک ثابت

 

 

اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصيرها ؟

 زان سوي او چندان وفا زين سوي تو چندين جفا

 زان سوي او چندان كرم زين سو خلاف و بيش و كم

 زان سوي او چندان نعم زين سو ي تو چندين خطا

 زين سوي تو چندين حسد چندين خيال و ظن بد

 زان سوي او چندان كشش چندان چشش چندان عطا

 چندين كشش از بهر چه تا در رسي در اوليا

 از بد پشيمان مي شوي الله گويان مي شوي

 آن دم تو را او مي كشد تا وارهاند مر تو را

 از جرم ترسان مي شوي و ز چاره پرسان مي شوي

 آن لحظه ترساننده را با خود نمي بيني چرا ؟

 اين سو كشان سوي خوشان و آن سوكشان با نا خوشان

 يا بگذرد يا بشكند كشتي در اين گردابها

 چندان دعا كن در نهان چندان بنال اندر شبان

 گز گنبد هفت آسما ن در گوش تو آيد صدا

 مولوی رومی

 http://sadraiy.blogfa.com/cat-4.aspx


برچسب‌ها: شعر عرفانی
لینک ثابت
بریدن
پنجشنبه یکم تیر 1391 | مرتضی کاشانی نژاد
لینک ثابت
چه حکایتی
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 | مرتضی کاشانی نژاد

 

 

 


!لب ما و قصّه‌ی زلف تو، چه توهّمی! چه حکایتی

!تووسرزدن به خیال ما، چه ترحّمی! چه سخاوتی

!به نماز صبح وشبت سلام! وبه نوردرنَسَبت سلام

!وبه خال کنج لبت سلام! که نشسته با چه ملاحتی

وسط «الست بربّکم» ، شده‌ایم در نظر تو گم

دل ما پیاله ، لب تو خم ، زده‌ایم جام ولایتی

به جمال ، وارث کوثری ، به خدا حسین مکررّی

!به روایتی خود حیدری ، چه شباهتی ! چه اصالتی

« بلغ العُلی به کمالِ» تو «کشف الدُجی به جمال» تو

به تو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتی

شده پردوچشم تودرازل ، یکی ازشراب و یکی عسل

!نظرت چه کرده دراین غزل ، که چنین گرفته حلاوتی

تو که آینه تو که آیتی ، تو که آبروی عبادتی

تو که با دل همه راحتی ، تو قیام کن که قیامتی

زد اگر کسی در خانه‌ات ، دل ماست کرده بهانه‌ات

که به جستجوی نشانه‌ات ، ز سحر شنیده بشارتی

غزلم اگر تو بسازی ام ، و نی‌ام اگر بنوازی ام

به نسیم یاد توراضی ام ، نه گلایه‌ای نه شکایتی

نه، مرا نبین ، رصدم نکن ، ونظربه خوب وبدم نکن

ز درت بیا و ردم نکن تو که از تبار کرامتی

قاسم صرّافان

 

http://gazalenab.blogfa.com/


برچسب‌ها: شعر عرفانی
لینک ثابت

 

 

وبلاگ جملات حکیمانه

 

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است
  قیصر امین پور

 


برچسب‌ها: شعر عرفانی
افق نزدیک است...
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391 | مرتضی کاشانی نژاد

خستگی را تو بخاطر مسپار

که افق نزدیک است...

و خـــدایـــی بـــیــــدار

کــه تــو را مــیـبـیـند...

و به عشق تو همه حادثه ها میچیند

 کــه بـه یادش باشی...

و بدانی که همه بخشش اوست

 و همینش کافیست...

فقر، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ...

فقر، روز را  " بي انديشه" سر كردن است ... 


برچسب‌ها: شعر عرفانی
و فقط دوست ، خداست...
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 | مرتضی کاشانی نژاد
عکسهای دیدنی از طبیعتو کسي مي گويد سر خود بالا کن ،
به بلندا بنگر.
به بلنداي عظيم به افق هاي پر از نور اميد
و خودت خواهي ديد
و خودت خواهي يافت خانه ي دوست کجاست...
خانه دوست در آن عرش خداست ،
خانه ي دوست در آن قلب پر از نور خداست
و فقط دوست ، خداست...

برچسب‌ها: شعر عرفانی
سوزد مرا سازد مرا
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 | مرتضی کاشانی نژاد

 

 

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
 غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
 سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

رهی معیری

منبع اشعار عرفانی


برچسب‌ها: شعر عرفانی
لینک ثابت
اشعار عرفانی
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 | مرتضی کاشانی نژاد
مولانا

نه سلا مم  نه علیکم
نه سپیدم
   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم
  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

 

برچسب‌ها: شعر عرفانی

تمامی حقوق مادی و معنوی " عرفان ناب " برای " مرتضی کاشانی نژاد " محفوظ می باشد!
طـرّاح قـالـب: شــیــعــه تـم